X
تبلیغات
نماشا
پنج‌شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1393

خوابگاه یار

کوچه بن‌بست و راه طولانی‌ست، جلوی درب هم که مأمور است

تازه مأمور خوابگاهِ شما، به نظر می‌رسد که خرزور است


بس که این راه را قدم زده‌ام، با تمام وجود می‌فهمم

«سهروردی» چه آدم خوبی ست! «شکرآبی» چقدر مشهور است!


وسط بچه‌های دانشگاه، باز هم فکر خنده‌های توام

نبرم اسمی از تو می‌میرم، ببرم اسمی از تو ناجور است


عده‌ای هم هنوز می‌خواهند، عشق را در دلم بخشکانند

من ولی همچنان به یاد تو اَم، با غذایی که غرق کافور است


امتحان دارم و دلم تنگ‌ست، راه افتاده‌ام به دنبالت

بی‌خودی نیست اینکه می‌گویند: عاشقان چشم‌های شان کور است!


سر بالایی و سرازیری، با مسیری دراز و یک‌طرفه

از تو تنها گلایه‌ام این است: چقَدَر خوابگاه‌تان دور است؟!


آذر 1392


پی‌نوشت:
خیابان سهروردی و کوچه‌ی شکرآبی، مربوط به نشانی خوابگاه همسرجان است.

چهارشنبه 24 دی‌ماه سال 1393

چشم و هم‌چشمی

باز منم در به در چشم تو

از سر شب تا سحرِ چشم تو


رمز عبوری که به من داده‌ای

کرده مرا کاربر چشم تو


پلک به رویم بگشا، مدتی‌ست

می‌پلکم دور و بر چشم تو


چند صباحی‌ست که کارم شده‌ست

حرف زدن پشت سر چشم تو


اول این جاده معلوم بود

تابلوهای خطر چشم تو


جرم بزرگی‌ست نظربازی‌ام

هم‌نظرم با نظر چشم تو


1392

شنبه 10 آبان‌ماه سال 1393

پادشاه تگزاسی

وسط نسخه‌های تاریخی

بین چندین کتیبه‌ی میخی

 

قصه‌ای یافتم که گفتن داشت

گفتنی‌های آن شنفتن داشت

 

نیستم بنده اهل نامردی

قصه‌ام نیست من درآوردی

 

ماجرا واقعی‌ست! قلبت قرص!

فیش‌هایی نوشته‌ام که مپرس

 

قصه‌ام مال عصر حاضر نیست

ظاهراً قرن سوم هجری‌ست

 

دهمین پادشاه عباسی

داشت یک خلق و خوی تگزاسی

 

فکر می‌کرد حمله‌ی جنگی

هست دارای بُرد فرهنگی

 

اسم او بود پوچ و توخالی:

«متوکل»! چقدر هم عالی!

 

از قضا توی دوره‌ی مذکور

متوکل مریض شد بدجور

 

دُملی داشت گنده و چرکین

دُملی که خودت بیا و ببین

 

موضع زخم آن خلیفه‌ی دین...

کمرش؟ نه کمی بیا پایین

 

می‌شود گفت حومه‌ی ماتحت!

(ظاهراً بوده در بدن جا قحط!)

 

چقدر شعرمان مقدس شد

موضع زخم هم مشخص شد

 

بخش تاریک قصه، روشن گشت

چند بیتی به آن مزین گشت

 

هر که می‌رفت پیش شاهنشاه

دکتر و برج‌ساز و کارآگاه

 

آدم باشعور یا کودن

دکترایش ز بلخ یا لندن

 

هرکسی، باسواد یا ابله

زود می‌گفت در دلش: «اَه اَه»

 

چون که آن زخم زشت و چرکین بود!

(گرچه مال خلیفه‌ی دین بود)

 

چند تا دکترِ دَرِ پیتش

کرده بودند جمله ویزیتش

 

گفته‌بودند: «حضرت سلطان

مثل خر مانده‌ایم در درمان

 

شده‌ای ظاهراً شما جادو

کاملاً بی‌اثر شده دارو

 

از کرامات زخم سلطان است

اینکه این‌جور سفت و سگ‌جان است

 

شده بسیار قرمز و خونی

دُمل خوشگل همایونی

 

ما طبیبان خنگ سلطانیم

هر چه ما را لقب دهی آنیم»!

 

غرض اینکه خلیفه با این درد

دمرو داشت سلطنت می‌کرد

 

احتمالاً اگر که گاهی هم

مثلاً فرضاً اشتباهی هم،

 

دیده‌ای در اوامر آن مرد

بوده است از عوارض این درد!

 

مثلاً حکم کرده بود ایشان

هر کجا یک نفر ز درویشان،

 

قصد رفتن به کربلا را داشت،

چون که پا در مسیر آن بگذاشت،

 

پای او را قلم کنند از بیخ

تا شود درس عبرت تاریخ!

 

تورهای زیارتی با چسب

کرده بودند برگه‌ای را نصب

 

شده از بهر پاره‌ای مشکل

بعد از این تور کربلا کنسل!

 

در همین راستا، بدین منظور

متوکل به عده‌ای مأمور

 

گفت فوراً به نینوا بروند

بی‌خبر، یکهو، بی‌هوا بروند

 

حکم مأموریت: شود اسقاط

گنبد و صحن و کل تشکیلات!

 

حکم تخریب کربلا را داد

بعد هم کیسه‌ی طلا را داد

 

لحظه‌ای بعد چاکران سپاه

طبق امر مطاع شاهنشاه

 

عین محموله‌ی بلا گشتند

راهی خاک کربلا گشتند

 

توی آن شهر بل‌بشو کردند

صحن را کاملاً درو کردند

 

نامه‌ای گشت عاقبت تنظیم

به حضور خلیفه شد تقدیم:

 

«امرتان زود گشت نصب‌العین

رفع شد فتنه‌ی امام‌حسین»

 

غافل از اینکه نام او دربست

در تمام جریده‌ها ثبت‌است

 

این مدل حکم‌راندنی، اِی دوست

شیوه‌ی حکمرانی دمروست!

 

 

شنبه 26 مهر‌ماه سال 1393

صرفه‌جویی در مصرف آبرو

جمعه‌ها کاری به غیر از خوردن دیزی نکن
بی‌خودی اعصاب خود را رنگْ‌ آمیزی نکن


آب را اسراف کردن، واقعاً کار بدی‌ست
صرفه‌جویی کن عزیزم آبروریزی نکن


تُرک شیرازی اگر دل را نمی‌آرد به دست
ناگهان در سر هوای تُرک تبریزی نکن


گر گرفتی زیرمیزی، بابت توجیه کار
با دلیل و مدرک آن را پولِ رومیزی نکن


پول را در جیب بگذار و چو عابربانک‌ها
چند و چون در مبلغ یک فیش واریزی نکن


تا بگویی بنده یک ایرانی با غیرتم،
نام فامیل خودت را خسروپرویزی نکن


می‌شود یک روز پایت لنگ چون تیمورخان
پس سبیلت را خودت امروز چنگیزی نکن!


شهریور 93

شنبه 5 مهر‌ماه سال 1393

چفیه

به مناسبت هفته‌ی دفاع مقدس


زخم را می‌زدی خودت بخیه
فیلتری می‌شدی برای ریه

گاهی اوقات هم کراواتی
گره می‌خوردی از سر تقیه


بودی ابزار ساده‌ای اما
با دو صد کاربرد ثانویه


آه ای لطف و هدیه‌ی خفیه
مرد میدان جبهه‌ها چفیه!


دیده‌ای یک مربع ساده
بکند کار خارق العاده؟


بشود سفره، حوله، حتی شال
گاه عمامه، گاه سجاده؟


تا کسی تیر خورد، بسته شود
مثل باندی تمیز و آماده؟


هدف شعر من معرفیه
مرد میدان جبهه‌ها چفیه!


بس که خوب است و عالی و والا
جنس چینی ندارد این کالا


تا ابد هم نمی‌رسی به تهش
گر ز حسنش بگویی از حالا


مثلاً داخل همین سنگر
چفیه بسته‌ایم آن بالا


این مکان، سنگرِ مُسقفیه
مرد میدان جبهه‌ها چفیه!


حاوی خط راه‌راهی تو
چقَدَر خوشگلی و ماهی تو


دور گردن به شال می‌مانی
روی کله خودِ کلاهی تو


گاه ترکیب رنگ هم داری
هم سفیدی و هم سیاهی تو


شعر من یک کتابِ فلسفیه
مرد میدان جبهه‌ها چفیه!


یک نفر از سر ریاکاری
از سر خود زرنگ پنداری


چفیه دور گردنش انداخت
تا بگوید که بنده هم آری


تا مدیر گزینش او را دید
گفت با خنده: آی اَم ساری


برو آقا قضیه منتفیه
مرد میدان جبهه‌ها چفیه!


یکی از دوستان فرهنگی
گفت رفتم مناطق جنگی


یاد رزمنده‌ها و آن دوران
داشت حال و هوای دلتنگی


خواستم یک چفیّه هم بخرم
بعد پیگیری و هماهنگی


رفتم و دیدم اوه عجب صفیه
مرد میدان جبهه‌ها چفیه!


شهریور1393

پی‌نوشت:
چند روز پیش در برنامه‌ی «لبخند صلواتی» این شعر را خواندم و از شبکه‌ی آموزش هم پخش شد:
لبخند صلواتی از شبکه‌ی آموزش

( تعداد کل: 92 )
   1      2      3      4      5      ...      19      >>