مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1391

حرف‌های عاشقانه

کلَّ یومٍ هو فی شأن- الرحمان،آیه‌ی 29


زلف باد را که شانه می‌زنی

حرف‌های عاشقانه می‌زنی


حرف‌های عاشقانه می‌زنی

حرف‌های عاشقانه می‌زنی


در میان یک کویر سوخته

طرح چند رودخانه می‌زنی


یا برای مرغ دل شکسته‌ای

روی شاخه آشیانه می‌زنی


در خصوصِ طعمِ صلح و آشتی

با ستمگران گمانه می‌زنی


یا برای جانِ چند بی‌گناه

با طناب دار چانه می‌زنی


حرف‌های عاشقانه می‌زنی

حرف‌های عاشقانه می‌زنی


زنگ خانه‌های غم گرفته را

دیده‌ام که بی‌بهانه می‌زنی


دیده‌ام،‌ ولی... ولی... ولی چرا

زنگ خانه‌ی مرا نمی‌زنی؟


1390

یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1391

دارکوب

 دل من مثل دارکوبی بود

بدنم یک درخت چوبی بود


چه درختی؟! به برکه‌ای می‌ماند

که پر از غصه‌ی رسوبی بود


دارکوبم میانِ این برکه

سال‌ها فکرِ لای‌روبی بود

 

عاقبت دارکوبِ قصه‌ی ما

رفت! شاید همین غروبی بود،


که به امّید آسمان پر زد

چقَدَر حس و حالِ خوبی بود


26 آبان 1390

پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1391

عید دیدنیِ فراجناحی

چه فرقی می‌کند این آدمی کز دور می‌آید
خودش راضی‌ست یا بِا زور می‌آید
چه فرقی می‌کند با هاله‌ای از نور می‌آید
و یا با حالتی ناجور،
                   با مأمور می‌آید
چه فرقی می‌کند...
                   من عید حتماً می‌روم پیشش
و دستی می‌زنم آهسته بر ریشش
نه خواهم برد از یادش، نه خواهم گشت سیریشش

بگو بی‌پسته،
             بی‌بادام،
                      بی‌فندق،
وَ لبریز از نخودچی ظرفِ آجیلش
بگو بی‌سکه باشد سفره‌های سال‌تحویلش
بگو بیچاره باشد،
                 «بزچران‌الدوله» باشد نام فامیلش
بگو از جنس ساندیس است زنبیلش
چه فرقی می‌کند...
                    من عید حتماً می‌روم پیشش
و دستی می‌زنم آهسته بر ریشش
نه خواهم خواند بدبختش، نه خواهم گفت درویشش

بگو حتی ندارد توی جیبش یک هزاری هم
بگو حتی ندارد سیم کارتِ اعتباری هم
بگو نشمرده‌اند او را زمان سرشماری هم
بگو هرگز نداده رأی،
حتی رأیِ آری هم
چه فرقی می‌کند...
                   من عید حتماً می‌روم پیشش
و دستی می‌زنم آهسته بر ریشش
وگر شطرنج‌بازی هم کند بامن
نه خواهم خورد از او اسبی، نه خواهم کرد هی کیشش

بگو او نادر است و همسرش سیمین
بگو حتی فراتر رفته از فردین
بگو اسکار برده
                 چندتا هم خرس از برلین
چه فرقی می‌کند،
این‌گونه باشد یا سلحشوری به غیر از این
بگو جانش سلامت باد و قلبش باخدا... آمین!

چه فرقی می‌کند...
                     اصلاً بگو یارانه‌اش را هم نمی‌گیرد
فقط عیدانه می‌خواهد
                         ولی عیدانه‌اش را هم نمی‌گیرد
بگو حتی حقوقِ اندکِ ماهانه‌اش را هم نمی‌گیرد
چه فرقی می‌کند...
                     من عید حتماً می‌روم پیشش
و دستی می‌زنم آهسته بر ریشش
و گر ریشی ندارد هم، نخواهم کرد تفتیشش
نه خواهم رفت بر بامش
نه خواهم داد لو دیشش


همین مطلب در سایت دفتر طنز

سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1390

رئیس حشیشی

با اجازه از جناب فصیح‌الزمان شیرازی


همه هست آرزویم که بفهمم این حَشیشی،

ز چه رو در این اداره ز همه گرفته پیشی؟

 

نشده رئیس اینجا در اِزای کاسه لیسی

که شده رئیش اینجا در اِژای کاشه لیشی

 

نه به خاطر نبوغش، نه نگاه پُر فروغش

شده این قَدر حقوقش، به دلیل قوم و خویشی

 

همه هست آرزویم، بروم به او بگویم:

«سخنی­ست در گلویم، تو شبیه گاومیشی!

 

چه مدیر ناقلایی! چه ریاست بلایی!

چه سری، دمی، چه پایی! چه سبیلی و چه ریشی!

 

همه قلع و قمع گشتند و تو قلعه ساز گشتی!

همه کیش و مات ماندند و تو رهسپار کیشی

 

به لحاظ خُلق و خویت، تو همین مصرع بعدی

نظرم کمی عوض شد. تو همان مصرع پیشی

 

ابداً! نه خیر! حتماً! بله زودتر! نه هرگز!

چه اوامر عجیبی! چقَدَر روان پریشی!

 

 دگران روند و آیند و تو همچنان رئیسی

همه کار می توانی، همه جا مدیر می­شی»


تابستان 90


پی‌نوشت:

روی این وزن و قافیه سه‌نفری قرارگذاشتیم و شعر گفتیم. برای دیدنِ شعرِ سایر دوستان یعنی مصطفی حسن‌زاده و رضا احسان‌پور به پیوندهای زیر رجوع کنید:

همه هست آرزویمان!

ویژه‌ی کشیده

جمعه 5 اسفند ماه سال 1390

سوالات بی‌جواب

بر سفره‌ام کباب ندارم، شما چطور؟

بعد از غذا شراب ندارم، شما چطور؟

 

جز نان و ماست یا کَرِه چیزی نمی خورم

چون حقّ انتخاب ندارم، شما چطور؟

 

شب با خیال تخت، سرم روی بالش­ست

(با اینکه تخت خواب ندارم) شما چطور؟

 

پرسیده­ای : «حساب ِ تو خالی­ست یا پُرست؟»

خالی­ست! چون حساب ندارم. شما چطور؟

 

استاد نکته­های حکیمانه نیستم

تک جمله­های ناب ندارم، شما چطور؟

 

اسمم نبوده «حاجی» و «آقای محترم»

یا «حضرت» و «جناب» ندارم، شما چطور؟

 

هرگز به کارهای بدی مثل اختلاس

من قصد ارتکاب ندارم، شما چطور؟

 

هنگام پخش زنده­ی اِفشای مُفسدین

اصلاً هم اضطراب ندارم، شما چطور؟

 

وقتی سؤال می­شود از من «شما چطور؟»

من غالباً جواب ندارم... شما چطور؟

 

تابستان 90

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>