X
تبلیغات
پنج‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1393

تیتر اول جهان

سر نوشت:

تعدادی شعر عشقولانه دارم که تا به حال در هیچ جمع عمومی‌ای نخوانده‌ام (شاید بعداً بخوانم). حالا تصمیم گرفته‌ام که به مرور بعضی را منتشر کنم. همه‌ی شان -البته اگر مورد پسندش بود- تقدیم به همسر عزیزم!


تا مرا شعر و داستان نکند،

تا همین قصه را رمان نکند،


تا که دلتنگی مرا یک روز

تیتر اول جهان نکند،


به گمانم که ول‌کنِ من نیست

به گمانم جز این گمان نکند!


(ظاهراً عشق غیر از این کاری

با دل تنگ عاشقان نکند)


کاش هرگز خدا کسی را با

دوری از یارش امتحان نکند


(دست کم کاشکی غم نان را

با غم عشق هم‌زمان نکند!)


هر که می‌خواهد آخرش او را

عشق، رسوای این و آن نکند،


مثل من بهتر است دردش را

جلوی این و آن بیان نکند!


مهر 92

سه‌شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1393

دل‌نوشته‌ی یک خلاف‌کار

منم که شهره‌ی شهرم به کارهای خلاف

ولی به لطف عزیزان ز مالیات معاف


کسی نگفته که بالای چشم من ابروست
اگر که گفته، دهانش شده‌ست فوراً صاف


رئیس‌ها و مدیران چقدر باکرم‌اند

به من یکی که فراوان رسید از این اصناف


چنان که لذت و تفریح بنده زیرآبی‌ست
درون بحر عریض و طویل این الطاف


گمان نمی کنم این جایگاه حق من است
که بی‌گمان شده در حق بنده هم اجحاف


تلاش های فراوان بنده را دیده‌ست
هر آدمی که در او هست ذره‌ای انصاف


(درست ده جلسه در ستاد روحانی
و یازده جلسه در ستاد قالیباف)


سزاست در عوض خدمتی که من کردم
یکی مرا ببرد مستقیم قله‌ی قاف!


فروردین 1393

سه‌شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1393

نشتی‌های قلم

 

دست‌انداز، ماشین‌ها را به آرامش دعوت می‌کند.

 

روزنامه‌ها، دیروزنامه‌اند.

 

بعضی‌ها فقط خارجی‌ها را داخل آدم می‌دانند.

 

وقتی دیر می‌رسم، ساعت مچم را می‌گیرد.

 

از وقتی لنز گذاشت، عینک از چشمش افتاد.

 

ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﻣﺎ ﻧﻔﺲ ﺍﻣﺎﺭﻩﺍﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩ.

 

ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻝ ﺗﺨﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ.

 

ﺟﺴﻢ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺳﺮﺩ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﯼ ﺗﻌﺎﺩﻝ، ﺑﻪ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ.

 

از دست فروش‌ها، دستگیری می‌کنم.

 

ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ ﺷﺪ.

 

ﺁﺩﻡ چگونه هبوط کرد؟ ﺑﺎ ﺳﻄﺢ ﺷﯿﺐﺩﺍﺭ ﯾﺎ ﺷﻄﺢ ﺳﯿﺐﺩﺍﺭ؟

 

ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﮐﯿسِ خوب ﺭﺍ ﮐﯽﺑﺮﺩ؟

 

ﺍﺯ چت‌ﺭﻭﻡ ﺍﺧﺮﺍﺝ ﺷﺪ! ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺭﻭﻣﯽ ﭼﺖ ﮐﻨﺪ.

 

عینک دودی‌ام را شکستم. از بس سیاه‌نمایی می‌کرد.

 

خودپرداز عصبانی، کارت بزنی پولش در نمی‌آد.

 

نیل آرمسترانگ اولین مردی بود که پا به ماه شد.

برای پابرهنه‌ها پاپوش می‌سازند.

چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1392

قندپهلو

رضا رفیع رو به حق باید تأثیرگذارترین فرد از طنزپردازان اهل قلم در روزگار فعلی بدونیم. هم به خاطر فعالیت روزانه و بی وقفه در مطبوعات، هم برگزاری جلسات و محافل مختلف طنز و هم حضور جدی در تلویزیون. مسابقه‌ی تلویزیونی «قندپهلو» هم از ابتکارات ایشونه و دو دوره برگزاری‌ش تا به حال مخاطب خوبی داشته.
به امید خدا بنده در دوره‌ی سوم این رقابتِ رفاقتی شرکت کردم و انشاءالله قراره عید 93 مهمان شما باشیم. پخش برنامه از 25 اسفند در شبکه‌ی آموزش شروع می‌شه. علی‌الحساب برنامه‌های بخش مقدماتی که بنده توشون حضور دارم ایناست:


25 اسفند : ساعت 22

1 فروردین : ساعت 20:30

5 فروردین : ساعت 20:30


و برنامه‌های مراحل بعد:

10 فروردین: ساعت 20:30

11 فروردین: ساعت 20:30

12 فروردین: ساعت 20:30




تصویر: پشت صحنه‌ی قندپهلو، اتاق گریم.


در ادامه شعری رو می‌خونید که چند وقت پیش از سر تفنن برای این برنامه نوشته بودم:


چهره با لبخند باب قندپهلو می‌شود

حرف‌های ساده‌ات هم چندپهلو می‌شود


چایی‌ات را قندپهلو میل کن! چون چایی‌ات
گر نباشد قندپهلو، گندپهلو می‌شود


دوره‌ی قاجار با زندیه گر آید کنار
داخل تاریخ، اسمش زندپهلو می‌شود


گر زدی پهلو به پهلوی یک انسان دغل
بعد از آن نام تو «خالی‌بندپهلو» می‌شود


داخل تقویم شمسی شک ندارم بعد از این
نام «فروردین‌»مان «اسفندپهلو» می‌شود


آن مکانی که شما خواندید اسمش را «کمر»
عده‌ای صاحب‌نظر گفتند: «پهلو» می‌شود


ده عدد پهلو اگر پهلوی هم کردی ردیف،
حاصل این جمع، ده فروند پهلو می‌شود


غالباً پهلو درون شعر من پسوند بود
اسم شعر بنده هم «پسوندپهلو» می‌شود


لااقل حالا که خواندی شعر را قدری بخند
شعر من با خنده‌ات لبخندپهلو می‌شود

سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392

این نیز بگذرد...

سرنوشت: به جون خودم این یه شعر کلی‌است و هرگز شخص خاصی در آن مورد نظر نبوده است!


آورده‌اند: عاقبت این نیز بگذرد!

یعنی رئیس محترم! این میز بگذرد


این منشی عزیز که پیشت نشسته است،

این عشوه‌های وسوسه‌انگیز بگذرد


اخبار کارهای تو از پیش رویِ خلق

با جوجه‌های آخر پاییز بگذرد


از خشم زخم‌خورده‌ی ستارخان بترس

وقتی خبر ز سر در تبریز بگذرد...


حیف است فحش سهم تو باشد، اگر کسی

از روبروی باجه‌ی واریز بگذرد


حتی به نرم بودن این صندلی مناز

کز صندلی‌ت سوزن نوک‌تیز بگذرد


من مانده‌ام غرور تو از چیست این وسط؟!

هر چیز هست، عاقبت آن چیز بگذرد


وقتی گذشت عهد سکندر چو برق و باد

یعنی سریع دوره‌ی چنگیز بگذرد


گفتم به دکتری چه کنی گر مریض تو

کارش ز قرص و نسخه و تجویز بگذرد؟


با خنده گفت بنده به او عرض می‌کنم:

آسوده باش! عاقبت این نیز بگذرد!


1392

( تعداد کل: 87 )
   1      2      3      4      5      ...      18      >>