از عزاداران کسی آن عید را باور نکرد
قصه ی صبحی پر از خورشید را باور نکرد
تا ابد در حبس می مانیم ما زندانیان
چون کسی پایان این تبعید را باور نکرد
کی دلیلی می توان آورد؟ اینجا هیچ کس
آن چه با چشمان خود می دید، را باور نکرد
باد ما را می بَرَد! زیرا کسی از جمع ما
ماجرای "سرو ِ بی تردید" را باور نکرد
سرو کی در باد می لرزد؟ نمی بینی که سرو
قصه ی این باد با آن بید را باور نکرد
خواب مان برده ست و جز شب هیچ کس بیدار نیست
هیچ کس! چون هیچ کس خورشید را باور نکرد
9 بهمن 89
با سلام خیلی قشنگ بود.اینکه قافیه ی خورشید را دوبار به کار برده بودید اصلا به چشم نیامد و این خیلی خوب است.
سلام
خیلی متشکر
سلام امیر جان
وبلاگتو از طریق فیسبوک پیدا کردم
شعرت قشنگ بود
منتظر شعرهای بعدی هستیم
سلام
ممنون
سلام استاد. خوبید؟ دلم براتون بسی تنگیده است.
جشنواره ی تآتر فجر رو از دست ندید. من احتمالا وقت نکنم که با هم بریم... اگه برنامه ی خوبی شنیدم بهتون پیامک میزنم...
سلام
ممنون کیارش جان
بسم الرحمن...
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
خیلی خوب بود. احسنت.
مضمون شعر بسیار زیبا بود.
به خصوص می توان اشاره آن به مسائل اجتماعی و سیاسی امروز را دید
ممنون
سلام و عرض ادب
.........
من که باور کردم زیبایی خورشید را
صبح زود از خواب بیدارم ، بده تایید را
باورت گر نیست مشکل نیست اما جان من
جان من ، جان خودت ، کتمان نکن تردید را
سلام
احسنت
من که باور کرده ام زیبایی خورشید را
( ببخشید از حول دیگ افتادم توی آش ...... !)
ناز نفس ات
!
شعر زیبایی بود اما تنها چیزی که من توی این بیست سال زندگیم فهمیدم این بود که سرو بی تردید بودن غالبا از روی حماقته