X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1391

گروهک مخوف (داستان کوتاه)

حس همکاری و نوع‌دوستیِ بچه‌های کلاس فوق‌العاده بود. همه اعتقاد راسخی به مشورت داشتند. آن‌قدر که سعی می‌کردند حتی اگر شده با زور از دانش هم استفاده کنند. تنها عیبِ این روحیه‌ی تحسین برانگیز این بود که فقط وسط جلسات امتحان دیده می‌شد. معلم تاریخ‌مان بعد از اینکه برگه‌ها را تقسیم کرد، گفت: «بچه‌ها! من دیگه باید برم. البته می‌دونم که شما مثل امیرکبیر و خواجه‌نصیرالدین‌طوسی آدم‌های عاقل و فهمیده‌ای هستین، اما طبق قوانین یه نفر رو به عنوان مراقب به کلاس می‌فرستم».

 با خروج معلم، همه‌ی بچه‌ها مثل چنگیزخان و تیمورخان، به طرفِ برگه‌های همدیگر حمله کردند. مخصوصاً پرهام و نیما انگار معاهده‌ی ویژه‌ای بین‌شان منعقد شده‌بود و حسابی هوای همدیگر را داشتند. یکی از بچه‌ها هم رفته‌بود بالای سرِ فرزاد تا جواب یکی از سوال‌ها را نگاه کند.

- فرزاد دستت رو بردار از روی برگه... می‌خوام ببینم اون عهدنامه‌ی ننگین ترکمانچای رو کدوم شاه بی‌لیاقت امضا کرده؟

- دستمو بر نمی‌دارم... تو با اون شاه بی‌لیاقت هیچ فرقی نداری! اون به خاطر سود خودش یه بخشی از ایران رو به باد داد و حقوق مردم رو ضایع کرد، تو هم برای اینکه نمره‌ی خودت بیشتر شه، می‌خوای حق بچه‌های کلاس رو ضایع کنی.

کلاس در حالت هرج و مرج به سر می‌برد که با ورود غیرمنتظره‌ی آقای‌ناظم، حکومت‌نظامی حکم‌فرما شد. سکوت همه جا را فرا گرفته‌بود و کسی جرأت نفس کشیدن نداشت. آقای ناظم آهسته شروع به صحبت کرد: «تقریباً یکی‌دوماه می‌شود که باخبر شده‌ایم یک باند مخوف در کلاس شما شکل گرفته‌است. اعضای این باند ضمن گذراندن دوره‌های ویژه پیش بچه‌های سال‌بالایی، از مدتی پیش آغاز به انجام تقلب در سطح وسیع کرده‌اند. شکل‌گیریِ این گروهِ مافیایی هرچند در ابتدا باعثِ افزایش نمره‌های مدرسه شده‌بود اما با فشارهای آژانس مبارزه با تقلب در اداره‌ی آموزش و پرورش ما مجبور به انجام اقدامات قاطعی شدیم. بنابراین از چندماه پیش، دو مأمور مخفی در کلاس‌تان شروع به نظارت ویژه کرده‌اند که قرار بود با همکاری آنها، نقشه‌های شومِ باند مخوف تقلب خنثی شود».

با شنیدن حرف‌های عجیب و غریبِ آقای ناظم، همه هاج و واج شده‌بودیم. همه دوست داشتیم هرچه زودتر پرده از هویت پنهان این مأموران مخفی برداشته شود. زمزمه‌هایی تمام کلاس را پر کرده‌بود.

-جاسوس‌های لعنتی!

- یعنی اون دوتا جاسوس کیا هستن؟ مطمئنم یکی‌شون فرزاده!

- فرزاد! فرزاد! می‌بینم که جاسوسِ روس‌ها از آب در اومدی!

...

صدای آقای ناظم به این جنجال‌های رسانه‌ای خاتمه داد.

- بچه‌ها ساکت! من از این دو مأمور ویژه خواهش می‌کنم که از روی صندلی‌هاشون بلند شن!

نگاه‌ها به طرفِ فرزاد و چند نفر از بچه‌های پاستوریزه‌ی کلاس، خیره شده‌بود که آقای ناظم هویت مأموران مخفی را فاش کرد.

- پرهام! نیما! بلند شید دیگه!

هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد که این دو متقلبِ حرفه‌ای، مأموران ویژه‌ی آقای ناظم برای ریشه‌کن سازی تقلب در کلاس باشند. اما این موضوع مثل بسیاری از اتفاقاتِ تاریخیِ دیگر، یک واقعیت تلخ بود. همه شوکه شده‌بودیم و باتعجب به پرهام و نیما که حالا دیگر ایستاده بودند، نگاه می‌کردیم.

آقای ناظم در ادامه‌ی صحبت‌هایش گفت: « خودم هم از چندوقت پیش متوجهِ خیانت این مأموران مخفی شده‌بودم. به خاطرِ همین چند روز است که یک مأمور رده‌بالا را جایگزین این دو نفر کرده‌ام تا بوسیله‌ی او، گروهک مخوفِ تقلب در این کلاس را خنثی کنم. حالا اگر می‌خواهید باز هم تقلب کنید، من حرفی ندارم. فقط حواس‌تان باشد که مأمور رده‌بالای من بین خودتان نشسته‌است».

آقای ناظم این را گفت و به سرعت از کلاس خارج شد. بچه‌ها با تعجب به هم نگاه می‌کردند و می‌گفتند: «مأمور رده‌بالا؟! یعنی کی می‌تونه باشه؟» ترسیدم که کم‌کم بچه‌ها به من مشکوک شوند. به‌خاطر همین سعی کردم خودم را مثل بقیه متعجب نشان دهم. به بغل دستی‌هایم نگاه کردم و گفتم: «به نظرِ من کار کارِ فرزاده!»

نظرات (23)
رضی صائب [ web ]
(نامشخص)
سلام.کار زیبایی بود..امیدوارم کسی بهتون مشکوک نشه !
...
( چرا اینجا آیکون گل نداره؟)
جواب: سلام
:)

جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 09:23
امتیاز: 0 0
تراب [ web ]
(ایران)
خراب
جواب: اسمت با کامنتت جناس داره :)

یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:16
امتیاز: 0 0
رهرو [ web ]
(ایران)
رفتید تو کار داستان ها
شعر هم بنویسید از نوع رئیس روسا :))

دوشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 03:14
امتیاز: 0 0
Ya30 [ web ]
(ایران)
خوب بود انشاالله روند روبه رشد داشته باشه.
داستان هاتان ماندگار.

دوشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 17:32
امتیاز: 0 0
zahra [ web ]
(ایران)
دستتون درد نکنه ولی خب به نظرم شعراتون خیلی دلنشین تراند و زیباتر!
این داستانه انگار می خواهد به زور منظورش را القا کنه..
جواب: آره خودمم از شعرام بیشتر خوشم میاد. منتها می‌خوام یاد بگیرم داستان‌گویی رو.
خب شاید به خاطر بازه ی سنیش باشه. کار نوجوانه

دوشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 17:36
امتیاز: 0 0
رسول [ web ]
(ایران)
سلام عالی بود
شعرات علی الخصوص مال امام رضا فوق العاده بود کارت درسته
جواب: سلام
قربان شما. ممنون

سه‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 05:56
امتیاز: 0 0
آرش [ web ]
(ایران)
آقای موسوی امشب اعزامه . برامون دعا کنید ...
جواب: فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 13:57
امتیاز: 0 0
محمد [ web ]
(ایران)
زدی تو کار داستان کوتاه امیر ! ;)

چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 23:40
امتیاز: 0 0
قربون نیرالله [ web ]
(ایران)
بد نبود
مخصوصا قسمتای تاریخیش و تلفیق ان با جو کلاس

یکشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 16:56
امتیاز: 0 0
رسول [ web ]
(ایران)
سلام.....دلتنگ شعر یا داستان تازه شماییم
جواب: سلام
ممنون

دوشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 05:42
امتیاز: 0 0
رسول [ web ]
(ایران)
یا ایها الذین امنو قولو شعراً جدیدا

شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 00:12
امتیاز: 0 0
یک هم وطن [ web ]
(ایران)
سلام٬وقتتون بخیر٬نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق.
با اجازه باز هم انتقاد...
یک بار قبلا وقتی کامنت ها را میخواندم خطاب به یکی از دوستان گفته بودید با خودتان عهد کردید شعر عاشقانه در این وبلاگ نگذارید٬علتش را نمیدانم اما اگر به دلیل انحراف اذهان عمومی هست که فکر نکنم افرادی که به این وبلاگ سر میزنند جز عموم باشند٬و درثانی اگرچه شاید این مقایسه بجا نباشد٬اما اشعار و ابیات شما از این بیت حافظ که میگوید:
سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
یا از برخی اشعار سعدی که به دلیل انحراف اذهان عمومی از دیوان حذف شده اند منحرف تر است!؟بعید میدانم...
شعر حرف های عاشقانه را که دیدم فکر کردم گذر زمان عهد را شکسته...خوشحال شدم...اما دیدم پای داستان های کوتاهی به میان آمده که باور کنید این داستان ها را باید برای نوه هایم بخوانم(هرچند ازدواج نکرده ام)؛
اگر بحث یادگیری هست که وقتی در مجله نوجوان ثبت میشود یاد میگیرید٬پس چرا اشعار عاشقانه تان را توی وبلاگ نمیگذارید!؟
باور کنید کار ما از عاشق شدن گذشته...
فقط برای زنده شدن فضای وبلاگ پیشنهاد دادم٬هرچند لحن ملتمسانه بود٬ما که پیر شدیمواین اشعار رو ندیدیم...به امید دیدنش...
شعر غبار حرم عالی بود٬دستتون طلا؛
پاینده باشید٬التماس دعا.
جواب: سلام
ممنون از نظرتون
من به شکلی که فکر می‌کنید اصلاً شعر عاشقانه ندارم
نمی دانم چیز خاصی منظورتونه؟

چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 16:37
امتیاز: 0 0
یه خسته [ web ]
(ایران)
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالودم به بد دیدن وفاکنیم وملامت کشیم وخوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن ...... دلم خیلی از دست دنیا وادماش پر کاش می شد سرنوشت رو از سرنوشت لطفا برام دعا کنید

پنج‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 19:34
امتیاز: 0 0
سلام...وایستین....یه دقه...
ما راستیاتش یه گروه جوون نوپای کم تجربه ساده پرانرژی با احساس فرهنگی هنری دانشجویی هستیم.
پس چه چیز برای ما بهتر از نظر و فرمایش بزرگترانی چون شما.
به ما سر بزنید لطفا و نقایص کارمان را چوب معلمی کنید و بزنید توی سرمان.قول میدهیم که جمعه هم به مکتب بیاییم.
و منت نهاده و ما را در بین پیوند های خودتان طفیلی کنید.
با تشکر

سه‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 19:23
امتیاز: 0 0
رحیم [ web ]
(ایران)
دعوتید به خوانش ونقد رباعی .
باذکر صلوات.
یاعلی.
جواب: اللهم صل علی محمد و آل محمد

چهارشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 00:26
امتیاز: 0 0
یک هم وطن [ web ]
(ایران)
منظورم شعر عاشقانه به آن شکلی که شما فکر کرده اید نیست. از نظر بنده هر شعری جز اشعار بی روح اجتماعی، عاشقانه است. شعری که احساسات پاک و لطیف انسان را برانگیزد... حالا، در شعر مولوی و حافظ می شود عرفان، در شعر ملک الشعرا می شود توصیف آفریده ی آفریدگار، در شعر دیگری می شود تعلیم اخلاق و در دیگری غم از دست دادن عزیزی...
آن بیت شعر حافظ در واقع آخر عرفان بود...

پنج‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 02:08
امتیاز: 0 0
سروش [ web ]
(ایران)
خیلی قشنگ بود
مرسی

جمعه 3 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 13:25
امتیاز: 0 0
یار قدیمی [ web ]
(ایران)
من هم یک زمانی شعر عاشقانه نداشتم. ولی حالا...... همه شعرام عاشقونه س.
عشق سراغ همه میاد. حتی سراغ من گاگول هم اومد. من گاگول که اونقدر احمق بودم که ندونستم ... که نتونستم نگهش دارم... شاید به نظر شما خنده دار باشه ولی.....
دلم گرفته. دلم عجیب گرفته. سید دعام کن
جواب: دعات کردم

شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 17:10
امتیاز: 0 0
آرش [ web ]
(ایران)
آقا چرا مطلب جدید نمی ذارید ؟؟؟
هی میام سر میزنم به این جا بعد دپرس می شم . :(
سه کاج پیشنهاد بدی نیستا ... حتی شایان هم موافق بود .(فقط گفت 3 تا تیر...!) تازه دوباره یه تنوعی میشه بعد از 2 تا داستانک ، دوباره یه شعر ... :دی
جواب: :)
چشم

دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:53
امتیاز: 0 0
غریبه [ web ]
(ایران)
چه دنیای غریبی است در عین قرابت...

پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:04
امتیاز: 0 0
غریبه [ web ]
(ایران)
راستی من اون غریبه نیستم
تازه وارد بلاگ شدم

پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:05
امتیاز: 0 0
احمد رحمت بر [ web ]
(انگلستان)
جالب بود.
خیلی شبیه بازی مافیا.
یاد خاطراتم از این بازی افتادم.

جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 03:36
امتیاز: 0 0
فرزاد [ web ]
(ایران)
اَی نامرد تو بودی ؟!

سه‌شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 17:29
امتیاز: 0 0
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد