X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

خاطرات استرالیا (داستان کوتاه)

احمد و دوتا از دوستانش گوشه‌ی حیاطِ کتاب‌خانه ایستاده بودند که ورودِ یک مردِ خوش‌تیپ و باکلاس توجه احمد را به خود جلب کرد. دوستان احمد اول فکرکردند که احتمالاً او بازیگر یا خواننده‌ی معروفی است. اما بعد یادشان آمد که اصلاً خواننده‌ها و بازیگرها با کتاب‌خانه چکار دارند؟ بنابراین با خودشان گفتند که شاید او دهقان‌فداکار یا پترس یا حتی کوکب‌خانم است که با لباس مبدل آمده‌است تا آخرین تغییراتِ داستانش در کتاب درسی را ببیند. اما توضیحاتِ احمد تمامِ ابهام‌ها را برطرف کرد.

- بچه‌ها این پسرخاله‌ی منه. اسمش سیامکه.

سیامک قبل از آنکه چشمش به احمد بیفتد، حیاط کتابخانه را با قدم‌های محکم و استوار طی کرد و وارد ساختمان کتابخانه شد.

- سیامک خیلی کارش درسته. چار پنج سالی استرالیا بوده. یه چیزای عجیب‌غریبی از استرالیا تعریف می‌کنه که خیلی باحاله. مثلاً میگه تو استرالیا همه‌چیز برعکس ایرانه. اونجا تابستونا برف میاد. زمستونا هوا گرم میشه. یا مثلاً اونجا وقتی شب میشه خورشید هنوز تو آسمونه، ولی روزا هوا تاریکه. اصلاً یه نکته‌ی دیگه. اگه به کره‌ی جغرافیایی دقت کرده باشین استرالیا تو نیم‌کره‌ی جنوبی قرار داره. به خاطر همین مردم استرالیا سر و ته راه می‌رن و همه چیزو برعکس می‌بینن.

در حالی که رفقای احمد، مشغول گوش‌دادن به این سخنان شگفت‌انگیز بودند، سیامک پله‌های داخل کتابخانه را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت و جلوی خانم کتابدار ایستاد.

- ببخشید خانم، من یه کتابی رو خیلی وقت پیش امانت گرفته بودم. حالا الان اوردمش. می‌خواستم ببینم بخاطرِ تأخیر چقد جریمه می‌شم؟

- اِ... چرا آخه؟! حالا کی امانت گرفته بودین؟... مثلاً یک ماه پیش؟

- یه کم قبل‌تر.

- یه ماه و نیم پیش؟

- نه! تقریباً... تقریباً یک سال و نیم پیش.

تا خانم کتابدار، «یک سال و نیم پیش» را از زبانِ سیامک شنید، برق از کله‌اش پرید.

- یک سال و نیم؟! آخه چرا؟ ... حالا باید جریمه‌ی نقدی بدیدا.

- نمی‌شه جریمه نکنید؟ من قول می‌دم یه جور دیگه جبران کنم.

- مثلاً چه‌جوری؟

سیامک دقیقاً جوابِ این «مثلاً چه‌جوری؟» را نمی‌دانست، ولی می‌دانست که معمولاً جریمه‌ها را می‌توان یک‌جور دیگر جبران کرد.

اما بشنوید از احمد و دوستانش که داخل حیاط کتابخانه سرگرم توصیفاتِ عجیب و غریبِ استرالیا بودند.

- سیامک میگه بعد از گلی که خدادادعزیزی به استرالیا میزنه، همه‌چیزِ استرالیا عوض میشه. اصلاً تصمیم می‌گیرن که کشورشون رو از اول، یه جور دیگه بسازن. الان اونجا حتی فرمون ماشیناشون سمت راسته. به خاطر همین راننده‌ها‌ بدونِ فرمون رانندگی می‌کنن. یعنی فرمون دستِ نفرِ بغلیشونه...

در همین زمان، سیامک و خانم کتابدار کم‌کم داشتند پاسخی برای «مثلاً چه‌جوری؟» پیدا می‌کردند.

- من خودم هم خیلی به این جریمه‌ها اعتقاد ندارم، می‌تونید چار‌پنج‌تا نیم‌ساعت بیاید اینجا کمکِ من کتابای تو قفسه‌ها رو مرتب کنید؟ بعد من تاریخ برگشتِ کتاب رو زودتر می‌زنم که دیگه معلوم نشه دیر کتاب رو اوردید.

- آره، آره... خیلی خوبه. باشه میام کمک.

سیامک کیفش را بالا آورد و کتاب نفیسی را از آن خارج کرد. خانم کتابدار کتاب را گرفت و صفحه‌ی اولِ آن را باز کرد تا کارهای مربوط به برگشتِ کتاب را انجام دهد. اما با دیدنِ یک مُهرِ آبی‌رنگ در صفحه‌ی اولِ آن، آرامش‌خاطری که در چهره داشت، به ناراحتی تبدیل شد.

- اِ... این کتاب مالِ بخشِ کتابای مرجعه. من نمی‌تونم برگشت بزنم براتون. باید برید طبقه‌ی بالا.

خانم کتابدار چند لحظه سکوت کرد. فکری که در این لحظات از ذهنِ او گذشت، باعث شد به ناراحتی‌ای که در صورتش بود، کمی نگرانی هم اضافه شود.

- اما تو رو خدا وقتی رفتید بالا در مورد حرفای من چیزی نگیدا. نگید من بتون گفتم که بجای جریمه‌ی نقدی، باید بیاید اینجا کار کنید. به خدا من فقط می‌خواستم کارِتون رو راه بندازم. تو رو خدا نگیدا.

خانم کتابدار دوباره چند لحظه سکوت کرد و این بار فکری از ذهنش گذشت که به ناراحتی و نگرانی‌اش، تعجب را هم اضافه کرد.

- راستی اصلاً شما چه‌جوری این کتابو امانت گرفتید؟ ما اصلاً کتابای مرجع رو امانت نمی‌دیم. فقط می‌شه تو سالن مطالعه ازشون استفاده کنید.

در همین زمان، احمد همچنان در حال سخنرانی درباره‌ی استرالیا بود. دوستانش با چشم‌های گردشده به او خیره شده‌بودند و هر چندلحظه یک‌بار سری به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دادند.

- ...الآن داخلِ استرالیا دیگه اصلاً دزد وجود نداره. یعنی هیشکی نمیره دزدی. علتش هم اینه که شعور مردم‌شون خیلی بالائه. تازه اصلاً به دزدی نیازی ندارن. چون سطح رفاهشون خیلی خوبه. سیامک می‌گه یه اخلاقی که مردم استرالیا دارن اینه که اصلاً‌ دروغ نمی‌گن. اصلاً ها! تو همه‌ی کارا هم حق و حقوق همدیگه رو رعایت می‌کنن. حتی حیووناشون هم حیوونای باکلاسی هستن. مثلاً یه حیوون متمدن دارن که برای نگهداشتنِ بچه‌ش جیبِ مخصوص داره، مثِ این گربه‌های خیابونی ما نیستن که...

احمد با تعجب به دوستانش نگاه کرد و احساس کرد که دیگر سرشان را تکان نمی‌دهند.

- چیه؟! حالا بذارین وقتی پسرخاله‌م اومد بیرون، میگم خودش براتون توضیح بده. چون خودش چندسال استرالیا بوده... نمی‌دونم چرا نیومد بیرون. اصلاً بیاید بریم داخل باهاش صحبت کنیم...

سیامک مظلومانه سرش را پایین انداخته‌بود و همین ظاهر مظلومانه‌اش، دلِ خانم کتابدار را به رحم آورده‌بود.

- بذارین من یه زنگی بزنم به آقای فلاحی مسئولِ بخشِ کتاب‌های مرجع. شاید بتونم یه کاری کنم.

خانم کتابدار تلفن را برداشت و شماره‌ی داخلی آقای فلاحی را گرفت.

- الو... سلام... ببخشید یه مسئله‌ای رو می‌خواستم بگم...

احمد و دوستانش از پشت سرِ سیامک، وارد ساختمان کتابخانه شدند و آرام‌آرام به طرف او آمدند. صدای خانم کتابدار که با تلفن حرف می‌زد، به گوش می‌رسید: « ...پارسال یه کتابی رو از بخش کتب مرجع امانت گرفته، یعنی حواسش نبوده، ورداشته برده خونشون..... بله ایشون الان اینجا هستن.... نه حواسش نبوده واقعاً... راستش یه مقدار ایشون مشکل داره... دست خودش نیست... یه مقدار حافظه‌شم ضعیفه بخاطر همین فراموش کرده‌بوده... حالا اگر بشه یه کمکی بهش کنید خیلی خوبه... آخه اصلاً وضعیت مالی‌شون هم خوب نیست که بتونه جریمه بده... الانم خیلی ناراحته... یه سری مشکلات خانوادگی داره به خاطر همین نتونسته کتاب رو زودتر بیاره...»

احمد با شنیدن این حرف‌ها هول شده‌بود. یکی از دوستانش چند بار از او پرسید: «پسرخاله‌ت رو می‌گه؟»

سیامک هنوز متوجه حضور احمد و دوستانش نشده‌بود. سرش را پایین انداخته‌بود و هر چند لحظه یک بار نگاه مضطربانه‌ای به خانم کتابدار می‌کرد. احمد، دیگر نمی‌توانست حرف‌های خانم کتابدار را تحمل کند.

- سیامک... سیامک... تو رو داره می‌گه؟

سیامک دست و پایش را گم کرد. اصلاً فکر نمی‌کرد که احمد را آنجا ببیند. از طرفی خانم کتابدار همچنان داشت شرایط را برای بخشیده شدنِ سیامک فراهم می‌کرد: «...اصلاً می‌گه که خجالت می‌کشه بیاد پیشِ شما... حالش خیلی بده...»

سیامک احساس کرد که دیگر آبرویی برایش باقی نمانده‌است. به احمد نگاه کرد و با دستپاچگی گفت: «نه نه، منو نمیگه...»

خانم کتابدار که اصلاً توی باغ نبود، دستش را روی میکروفنِ گوشی تلفن گذاشت و سرش را به طرف سیامک خم کرد. آهسته به او گفت: «دارم کارِتون رو درست می‌کنم، نگران نباشید».

سیامک دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. نگاهی به احمد و دوستانش کرد و باعجله کتابخانه را ترک کرد. هرچقدر هم احمد او را صدا زد بی‌فایده بود. خانم کتابدار با تعجب به احمد و دوستانش نگاه کرد و گفت: «پس چرا رفت؟ داشتم کارش رو درست می‌کردم... این کتاب رو باید می‌برد طبقه‌ی بالا تحویل می‌داد».

احمد و دوستانش با دقت به کتاب نفیسی که در دستِ خانم کتابدار بود، نگاه کردند. روی آن نوشته شده‌بود:

«دایرةالمعارف‌ کامل استرالیا»



همین مطلب با اندکی تغییر در رشدنوجوان:

http://roshdmag.ir/Roshdmag_content/media/article/5523.pdf

نظرات (10)
zahra [ web ]
(ایران)
یذره تکراری و کلیشه ای بود.
ولی خب بازهم خسته نباشید

یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 00:38
امتیاز: 0 0
قربون نیرالله [ web ]
(ایران)
ببخشیدها...
ولی خوشم نیومد.

یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 02:59
امتیاز: 0 0
[ web ]
(ایران)
تمام چیزایی که احمد می گفت درست بود . فقط بچگانه برداشت کرده بود. تمام اتفاقاتی هم که اشاره شد می تونست روی داده باشه . مثلا شما نمی تونید وقتی به یه کشوری سفر می کنید ، یه دایره المعارف با خودتون ببرید که اون کشورو بهتر بشناسید ؟ من آخر نفهمیدم که این داستانک طنز بود یا متن اجتماعی یا نقد سیاسی یا گزارش ورزشی... !
جواب: :)

سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 20:32
امتیاز: 0 0
F.Z.D [ web ]
(ایران)
آپم با یه شعر از خودم... بیا ایراد بگیر..

چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 20:54
امتیاز: 0 0
اشک - غریبه [ web ]
(ایران)
ماشالا از هر انگشت‌ات یه هنر می باره!
آفرین
قشنگ بود
من خوشم اومد خدایی

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 15:52
امتیاز: 0 0
فاطمه و شقایق [ web ]
(ایران)
سلام مگه چیه ادمایی که مثل بعضیا نرفتن اونور اب دلشونو به همین خوندن دایره المعارفا خوش بکنن بازم ای ول داره ولی شعراتون بهتر تر از نوشته هاتونه
جواب: سلام
بله خب حرفی نیست

پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:41
امتیاز: 0 0
فاطمه احمدی [ web ]
(ایران)
سلام.
بسیار خوب ... اما جا دارد که بیشتر رویش کار شود . مثلا اینکه جوری نشان دهی که سیامک خیلی فخر بفروشد به دوستان احمد و هی بین کلماتش از لغات خارجکی استفاده کند ، کلی ادعای بچه مایه داری اش شود ... اما در پایان داستان معلوم شود که همه ی این ها را دروغ گفته و جور دیگری این موضوع ثابت شود . چون هرکسی می تواند که یک دایره المعارف داشته باشد اما به آن کشور سفر هم کرده باشد !
جواب: سلام
بله حق با شماست

شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 01:43
امتیاز: 0 0
تهمینه جانه [ web ]
(ایران)
سلام.
ممنون از اینکه وبلاگ بنده را دیدید و سپاس از ارسال نظر شما. اما هر چه گشتم مطالب وبلاگ شما را ندیدم و نیافتم.مسرور میشم راهنمایی فرمائید.

چهارشنبه 1 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 19:42
امتیاز: 0 0
مایسا [ web ]
(ایران)
به نظر من غافلگیری شاعرانه کاملا خودشو نشون داده بود
جواب: متشکرم. مال خیلی وقت پیش بود

سه‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 14:28
امتیاز: 0 0
[ web ]
(فرانسه)

دوشنبه 8 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 03:53
امتیاز: 0 0
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد